تبليغاتX
پسر خاکی

پسر خاکی

یک شهر پر از دشمن و یک دوست نداریم

بیا که دوری تو کار دست من داده

 

باران را نمی خواهم.

وقتی تو نیستی ، باران تمام اشک های دلتنگ را همنوا با خویش جاری می کند و بغض ها می شکند.

وقتی تو نیستی باران همان نبودن توست که قطره قطره گریه می شود در جای جای زندگی!

باران را بی تو نمی خواهم،

وقتی که نمی دانم در کجای زمین، بر خطاهای من اشک می ریزی و گناهان مرا دلنگرانی.

باران را نمی خواهم،

که باران اشک توست برای شستن زمین از تمام بدی ها و زشتی ها.

من اشک تو را نمی خواهم.......راستش طاقت ندارم.

وقتی تو نیستی باران را نمی خواهم حتی اگر زیباترین باشد.

تو باید بیایی که باران به رسالت خویش بازگردد.

تو باید بیایی  تا باران امید را زمزمه کند.

تو باید بیایی که در میان باران، جمال مهربانت را به هرسو بدوزی و رنگین کمان شادی را در میان باران رحمت پروردگارت پدیدار سازی.

تو باید بیایی تا باران تمام وسعت خاک را سیراب کند.

وگرنه دور از تو هیچ سیلابی ،تشنگی های زمین را رفع نخواهد کرد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 17:43  توسط علی  | 

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم
به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم
به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم
نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم
به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم
حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم
جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم
می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم
هزار بادیه سهلست با وجود تو رفتن
و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم
+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 7:1  توسط علی  | 

خالق دل بی قرار بارون بهار

خدای نسیم ملایم شالیزار

بهونه ی بی بهونه گی های من

ناجی دل خسته ی ماهی سرخ حوض دل من

به حرمت خنده ی سنبل باغچه ی دعام

به حرمت لحظه هایی که توی اون تو فقط صاحبخونه ی دلم بودی

به حرمت دلتنگی هایی که فقط با یاد تو خط خطی شد

سال نو رو برای همه ی معشوقه های زمینیت سالی پر از عطر بهشت کن

سالی که دیگه کسی فراموش نکنه تو اون بالایی و همه ی کارها رو می بینی حتی گریه ی پنهونیه قاصدک سرنوشت رو

خدایا مثل همیشه مدد

(و یدع الانسان بالشر دعاءه بالخیر و کان الانسان عجولا)

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 23:15  توسط علی  | 

ارغوان! این چه رازی است که هر بار بهار با عزای دل ما می آید؟

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نیانداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
باد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 23:3  توسط علی  | 

یا صاحب الزمان

موعود روزهاي پر از انتظار من آقا تويي قرار دل بيقرار من از هاي و هوي


اين تن خاکي دلم گرفت کي مي رسد براي هميشه بهار من کي مي رسد


طلوع عدالت ز پشت ابر يا جلوه مي کند گل نرگس، نگار من مردم در اين خزان غريبي


ز انتظار آقا محک بزن به صداقت، عيار من يک روز عاقبت دل من سبز مي شود


وقتي نظر کني ز محبت به کار من اي قائم عدالت حق، صاحب الزمان بگذر


 شبي ز کوچه ما، از کنار من

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 7:56  توسط علی  | 

پائیز می آید...

پائیز آمد .. بدون آنکه حتی لحظه ای درنگ نماید ...

کمی دقت کنیم صدایش را از میان قدمهای کودکان در کوچه و خیابان میشنویم...

کمی دقت کنیم بویش را از قطرات نمناک باران ،استشمام خواهیم کرد...

کمی حساس باشیم یقینا رد پایش را بر روی قلبمان  نیز خواهیم دید..

آری پائیز فصل هزار رنگ از راه رسید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 23:49  توسط علی  | 

 

گاه یک لبخند آنقدر عمیق می شود که گریه می کنم

گاه یک نغمه آن قدر دست نیافتنی است که با آن زندگی می کنم

گاه یک نگاه آن چنان سنگین است که چشمانم رهایش نمی کنند

گاه یک عشق آنقدر ماندگار است که فراموشش نمی کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 6:45  توسط علی  | 

يکي را دوست مي دارم

 

 که چشمانش حريم سبز تکرار است...

و من در سبزي اين وادي تکرار يک گم کرده ي نامم


صدايش ميبرد دل را به پشت کوچه هاي

 نقره پوش ساده ي مهتاب


و من شاداب در پس کوچه هاي ساده ي مهتاب دلم را مينوازم

با نگاه خيس و بي تابم...


ولي حسي غريبانه دلم را ميکشد

بر تيغ زهر آلود ابرهاي سياه شب


غمي بر روح من سمباده ميسايد...


و بغضي خنجرش را با گلويم تيز مي سازد...


کلامي بر زبان خشک من جان ميدهد...

آهسته ميپوسد...


و فريادي دل از شوق لبريز مرا در سينه ميکوبد...


دل من گريه را  لبيک مي گويد...


ولي چشمان لجبازم به روي اشک سرد و بي پناهم درب ميبندند...


و امشب باز فرياد دلم بر پاست...


بیا امشب بدون وحشت از ظلمت


بدون ترس از یک داد بی فریاد


کلام مرده و پوسیده را جانی دگر بخشیم...


بیا امشب به فریاد دل من گوش بسپار


دلم حرفی دگر دارد...


و حسی در گلویم بغض می کارد...


بیا مرحم شو بر زخمم...


پناهم ده در آغوشت...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 7:19  توسط علی  | 

 
چه مغرورانه اشک ريختيم
چه مغرورانه سکوت کرديم
 چه مغرورانه نبخشيديم..
چه مغرورانه محبت را از يک ديگری دريغ کرديم
 غرور هديه ي شيطان بود
 عشق هديه ي خداوند،
 هديه ي شيطان را به هم تقديم کرديم
 و هديه ي خدا را از هم پنهان کرديم.!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 6:43  توسط علی  | 

آمدي جانم به قربان ولي حالا چرا ؟
بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا ؟
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا ؟
عمر مار ار مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا ؟
نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان نازكن با ما چرا ؟
وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا ؟
آسمان چون جمع مشتاقان ، پريشان مي كند
درشگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا ؟
شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر 
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا؟
 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 21:37  توسط علی  | 

دوستت دارم

تو را به جای همه کسانی که نشناختم دوست می دارم.

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم.

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای خاطر نخستین گل.

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم.

تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست می دارم.

سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده شاید دوباره گلی بروید شبیه آنچه

در بهار بوییدیم

 

به نام زندگی هرگز مگو

هرگز ......

 

ممنون ، به خاطر عشق

اگر تو نبودی هرگز معنی عشق رو نمی فهمیدم

گذشته ها مهم نیست و مهم نیست که آینده چی میشه

مهم این احساسی هست که الان نسبت بهت تو دلم دارم

و این احساس رو به همه دنیاها  نمی دم

احساسی که تو وجودم فریاد می زنه

دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 7:29  توسط علی  | 

عجب آشفته بازاريست دنيا ......!!!

چه آسان است در دنيا شكستن

دل ما را به دار درد بستن 

چه آسان تار هجران مى نوازند

دل ما را به سوزش مى گدازند

چه ابليسند اين ابليس ياران

چه مكارند اين مركب سواران

به وقته پادشاهى فتنه سازند

به هنگام گدايى در نيازند

چه غوغايى است يا رب بندگان را 

 كه شيطان گشته بر آنان توانا

شده دنياى ما دار مكافات

شده مملو ز زشتى ها و آفات

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 7:50  توسط علی  | 

در سالهای مستی
یک قصه برای شنیدن کافی بود
کویر بوی خاک نمی داد
شقایق من گریان نبود
ان سالها
حضور خدا بیشتر بود
و غم ها صورتی بودند!
خوابها پر از رقص نیلوفر بود
ان سالها مادر از خورشید با من سخن می گفت
و باران
شبنم را بر پیشانی نجیب برگ هدیه می داد
در سالهای مستی رقصان به سوی تو می امدم
هربار دیر!
اما تو مرا می پذیرفتی
و من از عشق تو سر مست می شدم
و بی نیاز
اینک من تشنه ام
تشنگی من یاد اور نرگس دلسوخته ای است
که از بی ابی در پیرامون چشمه دارد تلف می شود
خدا یا چرا از من خسته شده ای؟
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 7:18  توسط علی  | 

آغاز سال ۱۳۸۷ شمسی مبارک باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 8:57  توسط علی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 6:55  توسط علی  |